متن زیر در سال 2003 نوشته شده است (بجز دو سه کلمه آخر)، در فضای سیاسی متفاوت که شور و عشق به آزادی و امید به دموکراسی  در میان افغانستانی ها موج می زد. جو آن قدر رادیکالیزه بود که صحبت با لحن بی طرفانه تقریبا بی شرفانه پنداشته می شد، چون همه چیز مطلق بودند. امریکا نه شیطان که فرشته بود و این برداشت در میان هزاره  های تحصیلکرده برگشته از ایران بیشتر به چشم می خورد. پ

حالا که به نوشته هفده سال قبل خود بر می گردم می توانم متن و نویسنده آن را بی طرفانه نقد کنم. ایده و محتوا هنوز زنده است ولی سبک نوشتاری من خیلی تغییر کرده است. البته این نوشته، متن اکادمیک نیست که همین مساله جولان احساسات یا برخی تعمیم دهی ها را قابل درک نه قابل تبرئه می کند. پ

مفاهیم می توانند دراز عمر باشند اما حاملان آن مفاهیم نه. امریکای هفده سال قبل با امریکای فعلی (۲۰۲۰) خیلی فرق داشت. در آن زمان، به دموکراسی خواهی و حقوق بشر خواهی حد اقل تظاهر می شد، ولی حالا همه چیز رنگ باخته است. پ

نظرات برخی دوستان را که در همان زمان نوشته بودند در لینک اصلی بخوانید. پ

*************************************

 

تحول مفاهیم در چارچوب قدرت و وابستگی

علی احمد راسخ

در جهان پسمانده ها، مانند دنیای پیشرفته ها، همه چیز در حال تغییر است به جز خود پسماندگی که از همه چیز محکمتر است و روز به روز قلمرو خود را گسترش می دهد. تحول، ابعاد مادی و مظاهر زندگی را در نوردیده و حتی مفاهیم را هم در امان نگذاشته است. سوال این است که چرا این همه تغییر؟ منشاء و یا بهتر علت این همه ناپایداری چیست؟ شاید این پرسش بی معنا بنماید چون تحول، یک امر طبیعی است و نیاز به برهان ندارد. ادمی دایما در حال تحول است و هستی نیز متغیر و در نتیجه، تغییر در زندگی جوامع طبیعی می باشد. فرقی نمی کند که این تغییر رو به بالا باشد یا دورانی و یا گاهی به بالا و گاهی به پایین. پس، بحث از تحول یک بحث بی خود و بی فایده است. پ

شاید چنین باشد اما من نمی خواهم قضیه را رها کنم. می خواهم بدانم که غیر از عقب ماندگی ما افغانها که دایما با ما است چرا الگوهای ما و ان بخش از حیات ما که با فرهنگ و پایه های فکری ما گره خورده دچار تغییرات عمیق و شتابان و ویرانگر می شوند؟ اجازه دهید این گونه مطلب را مطرح کنم که چرا چهره های صاحب قدرت ما و مفاهیمی که حول انها می چرخند تا این حد بی ثبات و یا بی شخصیتند؟

تا ان جا که من به یاد دارم، افغانها در پرتو نیروهای خارجی تعریف شده اند. خیلی دور نرویم. دهه چهل و دهه دموکراسی را بنگرید که صاحبان قدرت و مفاهیمی که ان ها را احاطه کرده بودند، رو به قبله غرب داشتند و در دهه پنجاه قبله شرق جایگاه خداوندان غرب را می گیرد و نزدیک به دو دهه قدرتمندان سیاسی، نظامی و فرهنگی افغانستان بر مدار ایدئولوژی های سیاسی انقلابی -اسلامی و مارکسیستی- چرخیدند. اکنون، اسلام گرایانی که با نام خدا و با ارزوی تشکیل دولت و جامعه اسلامی امده بودند به جنگ سالاران خاین به خلق تبدیل و مخالف حقوق بشر و ازادی معرفی شده اند. این فشار بحدی بود که انها در پناه کراوات و شیوه رفتاری غربگرایانه و استخدام و استعمال مفاهیم غربی خود را حفظ کرده اند. پ

همانگونه که گفته شد، تحول در تمام جوامع و در همه ابعاد زندگی وجود دارد و صرف کار برد مفاهیم مختلف نمی تواند نکوهیده و از روی ضعف باشد. هر چند نکته اصلی این است که مفاهیم تابع قدرت است و مانند شمشیر دو دم اما تفاوتی اساسی وجود دارد بین کار بران انها و میزان قدرت شان. توجه نمایید به یک مثال. پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 جورج بوش طی سخنرانی از این حادثه و حمله پاسخ امریکا اصطلاح " جنگ صلیبی" را به کار برد. کار برد این مفهوم واکنش های منفی فراوانی را در میان مسلمانان بر انگیخت و این خاطره را در اذهان مسلمانان زنده ساخت که امریکا در صدد لشکر کشی علیه تمامیت امت (اگر کار برد این مفهوم در این روز ها مفهومی داشته باشد) اسلامی است. به تدریج مشاوران بوش او را از ادامه بکار گیری این مفهوم باز داشتند تا زمینه امریکا را در میان مسلمانان سیاه ننماید. با ان که امریکا با فروپاشی شوروی به اولین قدرت دنیا تبدیل شده است و مانعی بر سر راه اقدامات خود در سراسر دنیا نمی بیند و از سوی دیگر کشور های اسلامی در شرایط فعلی مانند قرن 19 و نیمه اول قرن بیستم، حقارت بار ترین دوران خود را در عرصه روابط بین المللی می گذرانند چه چیزی باعث شد تا بوش ان مفهوم را در ظاهر تغییر دهد و مفاهیمی مانند " جنگ علیه ترور"، جنگ با " دنیای سیاه"، " دنیای نا متمدن"، " دنیای توحش" را به کار گیرد. امریکا با ترس از افکار عمومی مسلمانان و نگرانی از حمایت انها از گروههایی مانند القاعده مفاهیم را عوض کرد هر چند منظور بوش از اصطلاحات جایگزین هم دنیای اسلام است. مفهوم دیگری که خیلی در چند سال اخیر در سطح دنیا به کار رفت، اصطلاح " تسلیحات کشتار جمعی " بود. این گونه تسلیحات و استخدام ان علیه انسانها در هر فرهنگ انسانمدار نکوهیده است. اما سوال این است که چرا داشتن چنین تسلیحاتی برای صدام حسین و یا حتی قصد داشتنش غیر قبل تحمل است و باید برای امحای ان عراق اشغال شود و بسیاری از زیر بناهای ان کشور نا بود گردد. در حالیکه همین تسلیحات برای امریکا و اسراییل یک نقطه امتیاز به حساب می آید. پ

فکر کنید به مفاهیمی مانند "تروریست" و "دیکتاتور" که در ادبیات سیاسی این سال ها زیاد به کار می روند. این مفاهیم از سوی چه منابعی و با چه هدفی به کار می روند؟ روشن است که رسانه ها و سیاستمداران غربی منابع اصلی بکار گیری این مفاهیم به شمار می روند و در پی انها سیاستمداران وامدار غرب و تحصیلکردگان غرب اندیش جهان سومی قرار دارند. هدف از استعمال این مفاهیم، توصیف دولتها و نیرو های فرا دولتی اما مخالف قدرتهای غربی و یا متحدان انها است. معیار دیکتاتور بودن و یا تروریست بودن، نزدیکی و یا دوری از لایه های مسلط و قدرتمند غرب است. در جهان سوم حاکمان دیکتاتور زیادی وجود دارند که تنها با حمایت امریکا به دیکتاتوری ادامه می دهند اما انها دیکتاتور خوانده نمی شوند. حکومت پینوشه در شیلی از مخوف ترین حکومت ها و دیکتاتور ترین ها در قرن بیستم بود که با حمایت مستقیم امریکا به قدرت رسید و با حمایت امریکا مخالفان خود را نا بود می کرد. این در حالی است که اکنون که یک اجماع بین المللی برای توصیف پینوشه به دیکتاتور بودن وجود دارد اما مقامات امریکا از ان پرهیز دارند. " تروریست " هم به کسی اطلاق می شود که علیه منافع غرب یا متحدان انها به خشونت متوسل شود اما غرب خشونت خود را به نام " دموکراسی و ازادی" بر دیگران تحمیل می کنند. در عین حال، برای برخی از عراقی ها و برای یک فلسطینی، کسانی که علیه امریکا و اسراییل به خشونت متوسل می شوند مبارزان راه ازادی خوانده می شوند. البته، این ادعا که در جهان سوم دیکتاتوران زیادی وجود دارند شکی نیست و این که ملتهای بسیاری زیر فشار دیکتاتوران فرصت نفس کشیدن را نمی یابند، جای تردید ندارد. سوال این جا است که چه فرقی بین دیکتاتوری محلی یا منطقه ای و دیکتاتوری بین المللی وجود دارد؟ نیروهای اشغالگر در کشور های جهان سوم، دیکتاتور محلی و کشوری را به دیکتاتوری بین المللی تبدیل می کنند و بس. به عبارت دیگر، دیکتاتورانی مانند صدام حسین و ملا عمر می روند و نوکرانی مانند کرزی و علاوی برای دیکتاتور بین المللی می آیند. پ

در برابر واژگانی مانند تروریست و دیکتاتور، مفاهیمی مانند "دموکرات، میانه رو، اصلاح طلب و ازادیخواه" قرار دارند. این اصطلاحات هم از سوی محافل قدرتمند غربی برای توصیف محافل و نیروهای سیاسی - اجتماعی جهان سومی به کار می روند که بنا به دلایل سیاسی و فکری از سوی غرب خودی و یا بی خطر پنداشته می شوند. قدرتمندان غربی این واژه ها را به کار می گیرند و نیرو های تحصیلکرده غرب اندیش و سیاستمداران تحت الحمایه، انها را ترویج می کنند. از نظر غرب این مفاهیم در جهان سوم مطلق نیستند و مظاهر انها هم نسبی هستند و تابع رابطه شان با محافل غربی. امریکا همگام با رسانه های همسویش، این مفاهیم را به کسانی می دهد که برای منافعش مفید هستند نه برای کشور اشغال شده. توجه کنید به یک نمونه عراقی: احمد چلبی. چلبی از مهره های سازمان سیا و پنتاگون بود. او سالها برای امریکا و انگلیس کار های اطلاعاتی کرده است و قبل از اشغال عراق نیز نیرو هایش برای کار های جاسوسی در زمان قبل و بعد از اشغال عراق در لهستان و رومانی توسط امریکا اموزش داده می شدند. از این ادم بحدی تبلیغ شد که همراه با رسانه های غربی، جهان سومی ها هم باور کرده بودند که ملت عراق گمگشته خود را پیدا کرده است. پس از مدتها یک مرتبه او از رسانه ها افتاد و اعلام گردید که چلبی جاسوس دو جانبه ایران و امریکا بوده است. مقامات پنتاگون گفتند که مواجب وی را قطع کرده اند. بدین ترتیب یک چهره ساخته و پرداخته شده و دموکرات معرفی شده از صحنه کنار زده می شود و جایش را یک چهره " دموکرات، مدرن، میانه رو وملی" ی دیگری بنام ایاد علاوی می گیرد. بر اساس رسانه های غربی، علاوی هم رابطه ویژه با سازمان جاسوسی انگلیس داشته و دارد. از وی به عنوان یک شخصیت بسیار بزرگ در اکثریت رسانه ها و محافل سیاسی غرب یاد می شود که منظور از ان بیشتر چهره سازی است تا معرفی شخصیت واقعی علاوی. همین داستان در مورد چلبی افغانستان یعنی حامد کرزی هم صادق است. این مهره های رسوا و مرتبط با محافل جاسوسی یک مرتبه به عنوان منجیان کشور های اشغال شده ظهور می نمایند و سر انجام جایگاه رهبری ان ملت ها را می گیرند. پ

بنا بر این، در کشور هایی جهان سوم عموما و در افغانستان خصوصا مفاهیم بسیار ناپایدار و دارای مصادیق متضاد و گوناگون هستند. این ناپایداری از خصلت وابستگی بر می خیزد. در این گونه از کشور ها همه اسیر نان و قدرتند. حتی انانی که ادعای روشنفکری دارند بی هویت تر از بقیه اند.تحصیلکرده هایی که در غرب هستند یا به سمت خلاء می روند و یا با هزار زحمت می کوشند تا یک جمعی بسازند و علیه فرهنگ و هویت گذشته خویش بنویسند تا نان مفت تری حاصل اید و انانی که در داخل اند در خدمت امپریالیزم از انواع مختلفش قرار می گیرند تا نانی به دست اید. کسانی هم که در راس قدرتند می دانند که حیات سیاسی شان به ارتباط انها با کشور های مهاجم بستگی دارد. در چنین زمانه ای مفاهیم هم مانند هر امر دیگری نا پایدارند: طالب، چهره دموکرات و امریکایی می شود، عضو واحد نهضت ها لیبرال، و لیبرال غربی یک تسبیح به دست. پ

دسامبر 2004

 

لینک اصلی و قدیمی

http://web.archive.org/web/20050207224406/http://www.justicef.net/concept.html