علی احمد راسخ
در تماس هایی که از دور و نزدیک با دوستان دارم، این پرسش بیش از بقیه مطرح می شود که چرا هزاره ها در شرایط فعلی کشور از همه جا رانده و از همه چیز مانده شده اند.
خوب هر کس تحلیل خود را دارد و من هم دوست دارم تحلیل های دیگران را بشنوم. نکته ای که بیشتر تحلیل ها بر آن تکیه می کند مساله مذهب است و رابطه هزاره ها با ایران. به عبارت دیگر، اکثر دوستان وضعیت بد، درماندگی سیاسی، و محروم ماندن هزاره ها را از پولی که کشور های کنترل کننده افغانستان بابت رهن و اجاره خاک افغانستان در جنگ با طالبان می پردازند همه ناشی از مذهب و اشتراک مذهبی هزاره ها با ایران می دانند. تحلیل ان ها این است که امریکا و شرکایش هزاره ها را به خاطر شیعه بودن و اشتراکات با ایران نیروی قابل اعتماد نمی دانند و در نتیجه امکاناتی برای ان ها نمی دهند و در عرصه سیاسی هم بهایی برای شان قائل نیستند. اگر بخواهیم جواب یا راه حل (از نظر دوستان) برای این معضل پیدا کنیم، باید با ایران قطع رابطه کنیم و زندگی و فکر خود را مذهب زدایی نماییم. بدون این که وارد بحث چیستی دین و مذهب شوم و یا به ترویج و یا انکارش بپردازم تحلیل خود را از وضعیت فعلی هزاره ها ارائه می کنم.
تعلیل و تحلیل فوق همراه با راه حل ارائه شده در ظاهر سره به نظر می رسد. همه می دانیم که رابطه ایران و امریکا خوب نیست. به روایتی، هزاره ها دوست دشمن امریکا، ایران، است، و امریکا (که افغانستان را در کنترل دارد) نمی تواند به دوستان دشمن خود اعتماد کند؛ چون دوست دشمن، دشمن است. علی رغم ظاهر درست و منطقی تحلیل فوق، به نظر می رسد این نگاه تا حدی زیادی تقلیلگرایانه است و ساده انگارانه. چگونه؟ من روی دو نکته تاکید دارم: ماهیت اقلیت بودن در نظام های تک محور و استبدادی (ممکن است شما فورا بگویید که افغانستان استبدادی نیست) و قابلیت اقلیت.
هزاره ها به عنوان یک اقلیت مذهبی و قومی در وجود جمعی خود آسیب پذیری را دارد، بدون این که نوع مذهب تاثیر اصلی را داشته باشد. یک شیعه، یک هندو، یک مسیحی، یک یهودی، و یک سیک همه و همه این اسیب پذیری را دارند. می رسیم به نکته دوم یعنی قابلیت مانور یک نیروی اقلیت که می تواند محدودیت وجودی (به معنای جمعی) ان را تبدیل به قدرت کند یا حد اقل از میزان اسیب پذیری بکاهد. من اصل حرفم این است که هزاره ها قابلیت مانور ندارند، یعنی مدیریت جمعی هزاره ها نا کارا است. برای این که نشان دهم که مذهب و رابطه با ایران عامل اصلی وضعیت هزاره ها نیست به نمونه هایی اشاره می کنم.
رابطه هزاره ها با ایران در اصل خود نه امر واجب است و نه حرام، نه نکوهیده است و نه الزامی. هزاره ها، مانند هر مجموعه و با مجموعه های دیگر، می توانند روابط خارجی داشته باشند. اگر رابطه با ایران مضر است، الزاما گروهای اجتماعی، قومی و فکریی شیعی که با ایران رابطه بسیار نزدیک دارند، تا کنون، یعنی در طی هشت سال گذشته، آسیب های فراوان متحمل شده باشند. امریکا و دولت تحت الحمایه اش ان ها را طرد کرده باشند. در حالی که عکس مساله در افغانستان اتفاق افتاده است. عامل مذهب برای ایت الله شیخ اصف محسنی، عالم شیعی و دارای رابطه بسیار نزدیک با ایران، عامل ضعف نبوده است. او با مدیریت این رابطه از ان استفاده بهینه برده است. امریکایی ها هم او را طرد نکردند که هیچ، بلکه بر عکس بر روی او حساب می کنند. در قضیه قانون احوال شخصیه، شنیده شد که سفیر امریکا برای دلجویی از وی به مدرسه اش رفت. برخی گروه های اجتماعی غیر هزاره اما در درون هزاره ها که روابط دینی و سیاسی و اقتصادی بسیار گسترده با ایران در سطوح مختلف دارند از این روابط بهره برده اند و در دولت تحت الحمایه امریکا جایگاه جمعی بهتر از هزاره ها دارند با ان که از لحاظ جمعیتی اقلیت مطلق هستند. حتا چهره های هزارگی مطرح در حکومت کرزی در دور اول و دوم رابطه نزدیک با ایران دارند و امریکایی ها ان ها را به خاطر روابط مراد و مریدی شان با ایران از سیستم سیاسی کابل نرانده اند. شاید امریکا می داند که حتا ان چهره ها در لایه های مختلف خانوادگی با سپاه پاسداران و برخی وزارتخانه های دیگر همکار هستند. پس سوال این است که امریکایی ها کدام طیف هزاره ها را قابل اعتماد نمی دانند؟
به نظر می رسد که مقصر خواندن اقلیت بودن (که تا حدی درست است) و نوع مذهب نوعی ساده سازی قضیه است و در نهایت خود فریب دادن. کوبیدن دین و مذهب مردم (که مردم به ان احترام می گذارند ولو که نادرست باشد) ساده ترین کار و پر هزینه ترین راه برای نیرو های مدعی روشنگری شده است.
در عین حال، باید افزود که حتا نیرو های هزارگی مرتبط با ایران از لحاظ فردی و شخصی سود های کلان برده اند، ولی از لحاظ جمعی هزاره ها قدرت مانور را از دست داده اند. پس اصل مساله در کجا است؟ ببینید، در بازی با بازیگران متنوع شما (یعنی هزاره ها و بدون توجه به مذهب و قومیت) به عنوان یکی از بازیگران، مخصوصا در هنگامی که شما نیروی اصلی نیستید، باید دو ویژگی را با خود داشته باشید: قدرت ایجاد منفعت برای هم بازی ها و قدرت تهدید منافع انان. در واقع این دو امر، دو روی یک سکه هستند. کسی می تواند برای خود یا دیگران ایجاد منفعت کند که قدرت تهدید داشته باشد و بالعکس. برای ایجاد منافع، داشتن قدرت واقعی لازم است اما علت تامه نیست. می توان از طریق قدرت مجازی یا "مدیریت قدرت-نما" ایجاد منفعت کرد.
هزاره ها تنها در زمان غرب کابل برای مدتی قدرت ایجاد منافع و یا تهدید ان را داشت. این قدرت عمدتا ناشی از حمایت مردم و مدیریت قدرت بود. منظورم از قدرت به زبان بسیار ساده اش تاثیر گزاری بر رفتار دیگران و مراجعه سایر بازیگران به هزاره ها به عنوان یک مرجع پذیرفته شده است. پذیرش قدرت یک جمع از سوی دیگران اصلی ترین مساله در بازی جمعی مبتنی بر معامله است. میزان رفت و امد هیئت های داخلی و خارجی و مراجعه انها به نماینده هزاره ها، یعنی مزاری، گواه بر این بود که هزاره ها قدرت دو سویه فوق الذکر را داشتند. در اواخر دوران غرب کابل، رابطه مزاری با ایرانی ها مانند سابق نبود و مخصوصا ایرانی ها شیوه مدیریت ایشان را همسو با منافع خویش نمی دانستند اما ناگزیر بود که از حزب وحدت حمایت کنند چون می دانستند که حزب وحدت در جایگاهی قرار داشت که بتواند منافع ایران را تهدید کند؛ لذا ایران کمکش می کرد. این وضعیت تا حدی و با فراز و نشیب تا تهاجم امریکا به افغانستان ادامه داشت. در دوره کنترل افغانستان توسط امریکا و همپیمانانش، سیاست قدرت زدایی از احزاب در مورد دیگران به استثنای پشتون ها به اجرا در امد. این سیاست تیر نهایی را بر پیکر فرسوده قدرت سیاسی و اجتماعی هزاره ها وارد کرد.
در دوره کنترل کشور توسط امریکا، ساختار قدرت هزاره ها مردم زدایی شد و به شکل سنتی قبل از تهاجم شوروی در امد که در آن، خوانین و ارباب ها به عنوان قدرت های محلی و واسطه بین مردم و حکومت نقش بازی می کردند. با این تفاوت که در امد قدرت های محلی سنتی را مردم مستقیما تامین می کردند ولی فعلا این امتیاز از طریق معامله اولیه و از سوی قدرت مرکزی و برخی کشور ها پرداخت می شود. کریم خلیلی با استفاده از وراثت مزاری از همان اصل ایجاد منفعت برای دیگران یا تهدید منافع انها بهره برد اما به نفع شخصی اش نه برای هزاره ها. محمد محقق تنها در زمان جدا شدن از کابینه کرزی تلاش کرد که با دیگر بازیگران معامله از روی قدرت کند ولی زود قافیه را باخت. با از بین رفتن مشروعیت و محبوبیت مردمی رهبران احزاب اصلی هزاره، هزاره ها توانایی ایفای نقش اساسی را از دست داده اند. امروزه نه صلح خواهی هزاره ها و امنیت هزارجات برای غرب اهمیت دارد و نه اگر شورشی در ان جا پدید اید. هزاره ها برای غرب نه ایجاد منفعت می کنند و نه قادر به تهدید منافع ان هستند، در حالی طالبان یا کرزی فعلا چنین توانایی را دارند. آنها در مدیریت قدرت قبیله ای خود موفق بوده اند.
نیروهای تحصیلکرده هزارگی هم فعلا این کارایی را ندارند. انها حتا نمی توانند خوانین مدرن خود را مورد مواخذه قرار دهند تا چه رسد به حکومت مرکزی یا نیرو های خارجی. هزاره ها تنها به عنوان نیروی بالا برنده رای کاندید های ریاست جمهوری می توانند نقش بازی کنند که ان هم با وساطت خوانین مدرن هزاره به بیراهه می رود. در کلیتش هزاره ها دچار رخوت سیاسی شده اند.
یاعلی